تبليغاتX
كهكشان اينترنت

كهكشان اينترنت

فيلم ، عكس ، داستان

به وبلاگ من خوش امدید

سلام

اين پروفايل من است (کلیک کن )

این وبلاگ دیگر من است ( کلیک کن )

قبل از هرچیز باید بگم که این وبلاگ رو باز کردم تا محلی بشه برای این که هرچی دلم میخواد رو توش بزارم و باید بگم که تمام وبلاگ هایی رو که قبلا باز کرده بودم فقط اختصاص به یه موضوع بود اما این بار میخواهم تغیراتی رو در این روش ایجاد کنم . لطفا بعد از این که از مطالب وبلاگ استفاده کردید نظر بدین تا من هم بتونم این وبلاگ تازه تاسیس شده را به هر صورت که شما میل دارید اداره کنم و البته سعی کردم این وبلاگ رو به محیطی دوستانه تبدیل کنم ، در ضمن برای تبادل لینک اماده هستم امید وارم خوش ترین لحظات رو داشته باشید ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 1:40  توسط مدير وبلاگ  | 

لطيفه ي داستاني (پيروزي دانشمندان هسته اي )

لطفا بعد خواندن مطلب درباره ي اين پست نظر بدهيد
 
پيروزي افتخار آميز دانشمندان ايراني در عرصه انرژي هسته اي و دستيابي آن عزيزان به اورانيوم غني شده رو ولش کن "خودت چه طوري؟ براتون از جلو دادن راحته يا از عقب؟ . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 21:47  توسط مدير وبلاگ  | 

يك خنده ي بيشتر (جك و لطيفه )

  • سوار کار نکته های با مزه وحکمت آموز

    یکی از خان ها که نوکرش از روی اسب افتاده بود او را صدا کرد و گفت؛ به من نگاه کن تا یاد بگیری چطوری باید سوار اسب شد و خودش جفت زد که روی زین بپرد ولی از آن طرف به زمین افتاد و در حالی که از درد ناله می کرد و کمرش را می مالید، گفت؛ احمق! تو اینطوری سوار اسب می شوی!

  • لطفا برو به ادامه ي مطلب


  • ادامه مطلب
    + نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 22:42  توسط مدير وبلاگ  | 

    گنجشک و خدا

    خدا و گنجشک

    روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت .

    گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه

    خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و

    گنجشک با خدا هیچ نگفت!

    فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

    "می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که

    دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا

    نشست.

    " فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

    " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

    " گنجشک گفت:

    " لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم

    از من گرفتی.

    این طوفان بی موقع چه بود؟چه میخواستی از لانه ی محقرم؟

    کجای دنیا را گرفته بود؟

    سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

    سکوتی در عرش طنین انداز شد،فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:

    ماری در راهه لانه ات بود.

    خواب بودی.

    باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

    گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

    خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو نادانسته به دشمنی ام بر خاستی

    اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود، ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت

    های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

    منبع : arezoonaghashan.persianblog.ir

    + نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 20:40  توسط مدير وبلاگ  |